X
تبلیغات
انجمن ادبی عارف بجنوردی - مهمانان مجازی انجمن ادبی عارف بجنوردی (۴)

انجمن ادبی عارف بجنوردی

ادیبانه ها

مهمانان مجازی انجمن ادبی عارف بجنوردی (۴)

 شقایق ازمشهد:

پنجره را باز می کنم
گل زرد پارچه ای را
به دست باد می سپرم
لبخند چشم های تو
زیباست
در زیر آفتاب نگاهت
رد پای گل های
کنار جاده را می گیرم
می دانم با تو
به دشتی از شقایق می رسم

 

 خانم لیلاکیانی کیا- مسجدسلیمان:

 

کاش

دلتنگی هایم

آن قدر بزرگ نمی شد

تا

کودکی ات را

به ابرها بسپارم !

 

 

خانم شبنم فرضی زاده - اردبیل:

 

غم در دل فروغی پاییز ریخته

چیزی شبیه نامه ی پرویز ریخته

درکلبه ی حقیر من این عشق کیمیاست

حتمن درون قصر شمانیز ریخته..

تصویر آهوان اساطیر پرغرور

تنها میان نقشه ی جالیز ریخته

چندیست چشم های تو شمشیر میکشند

خون در صفوف لشکر چنگیز ریخته

پک میزنی و شعر مرا دود میکنی

خاکستری که روی همین میز ریخته....

یا مثل اردبیل که دور از خیال وذهن

مهرش درون سینه ی تبریز ریخته ..

رحمی به حال زار نگاهم نمی کند

لبهات لازم است که خونریز.......

                                      ترشود؟؟

 

خانم سودابه مهیجی - تهران:

 

 

نبند دل به شبِ روشنِ چراغان ها

ستاره  عین فریب است در بیابان ها

دعای من همه در آسمان شب گم شد

سری نکرد برون صبح از گریبان ها

ترک ترک شدنِ سینه ی کویر تو شد

تمام سهم من از اشک ها و باران ها

مگر قرار نبود آه ! اینکه یوسف من

بماند و نگریزد ز  چنگ کنعان ها ؟

چرا نشانی موعودِ رفته ی خود را

نیافتم هرگز لا به لای قرآن ها ؟ ...

تو رفته ای آری . . . مردم زمین گفتند

که گم شدی روزی در حصار انسان ها

ولی خیال تو را هر بهار و هر پاییز

به خانه می آرم از لج زمستان ها

هنوز هم هستی مثل سایه های سکوت

که می کشانَدَم از خانه تا خیابان ها

هنوز وقتی نام تو را صدا بزنم

جواب خواهی داد از ورای دوران ها

هنوز در هر آیینه انعکاس منی

اگر که چشم بدوزم به خویش در آنها

به هر طرف بروم پیش روی چشم توام

احاطه ام کردند آفتابگردان ها ..

 

 خانم عصمت موسوی - رامهرمز:

 

خانه بخت

د يـــــروز،

 بــــه  خــا نـه ی  بـخـت  عـروسـك  مـی بـرد ی

                            د ر هـلـهـلـه ی  زنـا ن   كـوچ نـشـيـن .

ديـگـر كـسـی

    گـل  و پـوچ

                            بــــا زی  نــكـــرد .

بــا نــو،

 ا شــكـهـا يـت  كــا ل  بــودند  و

                        د سـتـهـا ی  د لـت  كـوتــا ه .

امــــــروز،

 بــا  پـــا هـا يـی  كــوتـــا ه

     و

   د سـتــهــا يـــی  ا ز پـــا  د را زتـــــر .

 فـــــــرد ا ....

 

 

خانم نغمه مستشارنظامی - تهران

 

برای برادرم

 

تو شبیه خود خودت هستی , بی نظیری بزرگ و ساده و خوب

مثل خورشید در دل سرما,مثل باران در آسمان جنوب

تو شبیه خود خودت هستی,دوست داری تمام دنیا را

دوست داری هر آنچه از عشق است,چون خدا آفریده ات محبوب

خنده هایت تبسم صبح اند,اشکهایت تجسم احساس

مرد یعنی همین: صداقت محض,مرد یعنی همین: انیس قلوب!

می نشینم کنار پنجره ام,خاطرات من و تو و باران

می نشینم مقابل چشمت,دو دریچه دو ساده محجوب

خواهرت هستم و نمی خواهم,خستگی روی شانه ات باشد

طاقتم کمتر است از اینکه,گونه ات در مقابلم مرطوب...

تو فقط تو فقط تو می فهمی,شعر دردی ست ساکت و آرام

تو فقط تو فقط تو می دانی ,عشق رازیست تا ابد مصلوب!

تو شبیه خود خودت هستی, خنده ات مثل مادرم گرم است

سبز و آرام و پاک مثل پدر, مهربانی بزرگ و ساده و خوب

         

 

خانم حسنامحمدزاده - کاشان :

 

روسری لبنانی

 

ما همانیم ؛ همانی که خودت می‌دانی

دو هواییم ، دمی صاف و دمی بارانی

 

پیش‌بینی شدن ِ حال من و تو سخت است

دو هواییم ...ولی بیشترش توفانی

 

دل من اهل کجا بوده که امروز شده‌ست

با دل تنگ ِقلم‌های تو هم‌استانی ؟!

 

آخرین مقصد تو شانه‌ی من بود ؛

                                      ...نبود ؟

گریه کن هرچه دلت خواست ، ولی پنهانی

 

شاید این بار به شوق تو بتابد خورشید

رو به این پنجره‌ی در شُرُف ویرانی

 

شهرِمُشرف به زمستان شده‌ی موهایم

چند سالی‌ست که برفی شده و بورانی

 

باز باید بکشی عکس پریشان ِ مرا

گوشه‌ی قاب ِهمان روسری ِ لبنانی

 

آب با خود همه‌ی دهکده را خواهد برد

اگر این رود ، زمانی بشود طغیانی ...

 

 

 خانم محبوب . الف - شیراز:

 

***

شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست


آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم ؟

امشب از آن شب هاست

که من خاموشتر از پیش

به این می اندیشم،میل ،میل تو بود

که نه مرا بشنویی ونه ببینیم

راستی چرا ؟سالها من در این سوال

مانده ام که چه کرده ام به درگاه عشق،

که میل تو اینچنین کشید؟

که برای تو من نه شنیدنی باشم نه دیدنی
تا كانون مهرورزي در اين جهان باشي

 

 خانم فروزنده غیاثی - کرمان :

 

روزی که می آید


روزها می آیند و می گذرند

در پی هم ،شتابان

تا بخود آییم بهارمان به خزان نشسته

وخزان به زمستان ،وتصویرمان در آینه

فریاد دارداز شیار مانده بر پیشانی

آنجاست که به دنبال دستی می گردیم

تا عصایی شود برای حرکتمان

و نگاهی که به مهرمان نگرد

وشانه ایی که تکیه گاهمان باشد

اما خود برای این روز چه کردیم ؟

آیا بذری پاشیده ایم که بتواند

به بار نشیند و جوانه دهد

عشق را ،عاطفه را ؟

تا هر دانه اش چشمی شود

برای فروغ دیده ی کم سویمان

دستی گرددو بلغزد با مهر بر گونه های

خیسمان وبهانه ای باشد برای بوسه ی

لبهای خشکیده مان

 

خانم مریم کرباسی - نجف آباد: 

 

این جمعه زود پا شدم از خواب و خانه را

جارو زدم و آینه و گیر و شانه را...

گشتم دوباره در ته صندوقچه ی لباس

آن روسری گل گلی دخترانه را...

دیدم چقدر موی سپید است بر سرم

دارم من از نیامدنت این نشانه را!

هر جمعه گفته اند می آیی و عصرها

هی انتظار می کشم و این بهانه را...

از روبروی تلویزیون با صدای زنگ

کم می کنم صدای بلند ترانه را!!

لم می دهم به مبل و همان بغض کهنه را

آن لحظه های مختصر عاشقانه را...

رد می شود خیال تو باز از سرم و من

این جمعه هم سکوت نفسگیر خانه را...

 

خانم مدینه ولی زاده - اسفراین : 

 

 

سنگ می گفت با غریبی یا رضا

کوه سنگم ماندم از مردم جدا

گر چه سنگم خسته از تنهایی ام

در غریبی ماندم از بی پایی ام

 یک نفر هم خنده بر رویم نکرد

هیچکس حتی نظر سویم نکرد

مشکلی دارم مرا یاری کنید

 می شود آقا ، شما کاری کنید؟

سالیانم  در  بیابان  ناپدید

گام اول را شما بر من زدید

کاش مردم را ببینم بارها

 رونقی گیرد ز سنگم کارها

گفت می مانیم آقا مدتی

 تا خلاصی یابی از هر حسرتی

دوستان را گفت در آن دم رضا

رونق از این سنگ می گیرد بها

سنگ ها را صاف و زیبا و تمیز

صیقلی سازید یاران عزیز

هر کجا بوران بیماری وزید

 گوشت را در سنگ و در دیزی پزید

ماجرایی بس قشنگ است و شگفت

کوه سنگی این چنین رونق گرفت

 

خانم آمنه نقدی پور- اصفهان:

 

صدای پای مرگ ِ توی این شهر

صدای ناله ی دردی که پیره

قنوت ِ مبهم ِ سجاده می­گه:

خدا، یک روز حقّت رو می­گیره

 

خدا بالای شهر ِ قصه یک روز

دلای بی خدا رو می­سوزونه

خیال کردی نمی­دونه چی می خوای؟

خدایی که همه چیزو می­دونه

 

خدایی که کشیده آسمونو

توی چشمای غمگینه یه شاعر

همه دار و ندارش اشک ِ سرد ِ

که هدیه کرده به ابر ِ مجاور

 

نمی­دونم کجای زندگی مرد

عذاب ِ بی وجود ِ نسل ِ آدم

اگه وجدان دروغه، خوب بگو من,

یه نسل ِ بی دوام و  رو  به بادم

 

یه نسلی که، یه عمره رو به قبله­س

مثه کابوس می بینه جهانو

تموم ِ امتحان زندگی هیچ

تقلب پاس/می­ده امتحانو

 

اگه دنیا فقط صبر و شکسته

می­خوام از نو بسازم رد ِّ پامو

می­خوام هم پای دنیا شم، بگیرم،

تقاص ِ تک تک ِ درد ِ دلامو

 

تموم ِ زندگی ِ سگ خوری که،

شده ناحق، شده ماهی که کوره

شده ماهی که پشت ِ ابرا مونده

حقیقت سر بریده س توی کوره

 

از این دریا گذشتن سخته مؤمن

تو این وادی نمی شه زندگی کرد

برای زندگی صد بار مردم،

برای چشم کور ِ مرد و نامرد

 

جلوی هق هق من وعده دادند...

خدا حق ّ عزیزاشو می­گیره

می­ترسم توی این چِش انتظاری،

امیدم، نا امیدیشو بمیره

 

می­گن: باید بترسی از کسی که،

خدا دار و ندار زندگیشه...

با من تکرار کن این آخری رو

دلت بی انتها آروم میشه

[ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 17:17 ] [ سیداحسان سیدی زاده ] [ ]
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
اوقات شرعی

مترجم سایت

mouse code|mouse code

كد ماوس